تبليغاتX
شوخي با همه

شوخي با همه

اي بابا يه كم به اون لب و لوچه زحمت بده بازش كن

هلو (hello) همگی بروبچه های جیگر میگر....

سلام... حال و احوال چطوره؟؟؟ خوبین خوشین؟؟؟؟؟ ملالی نیست حتی دوری ما ، مگه نه؟اره؟ اخ دیگه وب از دستمون در رفته.... هرچی هم میدوییم بهش نمیرسیم جون شما که نباشه جون همون محمود دکونی سر کوچه..... اقا این درسا بدجور خر ما رو چسبیده ول کن نیست حالا تا کی بتونیم خفه نشیم دیگه بستگی به کرامات و الطفاتات خداوندگار مهربان و توانایی و مقاومت این بدن نحیف و رنجور و ناتوان داره!!!!! ... ولی هنوز هم گاهی اوقات اتفاقاتی میافته که نیشمون از دو طرف سرمون یه هم میرسه و کلهم دندونا نمایان میشه.... البته چیزی که میخوام براتون بگم اصلا نیش من یکی رو باز که نکرد هیچی ..... 

 زنگ اخر بود نیشسته بودیم سر کلاس مزین و مبارک فیزیک عزیز و گرامی.... معلم عزیز داشت یکی از خفن ترین قسمت های فصل دوم رو توضیح میداد و من هم که غرق تفکرات عمیق متفکرانه خودم بودم و شدیدا داشتم در درس عزیز و مبارک شنا مینمودم که ناگهان احساس عجیبی به بنده دست داد!!!!! فقط برای چند ثانیه حس کردم سر انگشت شست پای فوق العاده یک مور مور ریز رفت... بیخیال شدم ... گفتم هر انچه ناشی از فعل و انفعالات غدد سر انگشت شست پایی بود که گویا تمام شد... باز در درس و معلم و دوستان غرق بودیم که ناگهان حس کردم چند عدد پا یا دست و پا ویا شاید چند تا دست سر انگشت شستم دارن پیاده روی میکنن... انگار پارکه!!!! فکر کنم تظاهراتی چیزی بود!!!! باز خودم رو رسوندم به کوچه ی اقای علی چپ گرامی و باز گفتم بیخیال بابا... یه ذره پا رو تو کفش جا به جا کردم که یهو....

اوب اوب ... اوب اوب... اوب اوب ... اوب اوب.... (بابا لحظه حساس یه ذره پارازیت لازمه دارم اهنگ هیجانی میزنم حال کن)

یک سطح نسبتا مسطح منحنی وار موج موجی نرم سفت روی سر انگشت شست پا جان احساس کردم که داشت قلبش میزد! اخی الهی... همین جور اوپس اوپس قلب کوچولوی این نمیدونم چی چی داشت با یه ریتم فولعاده ی موزیک مانند میزد و این اولین مرحله باور من به وجود یک سری از سایر موجودات درون کفشی خودم بود که چهره ی عزیز به قرمز بین خجالت و ترس و خشونت تغییر رنگ داد که خوشبختانه کسی متوجه و متنبه نشد... باز هم زدیم به سیم بیخی بابا چیزی نیست که نبض خودمه!!!!! که کاملا حرکت این موجود رو احساس کردم خفن.... دیگه هفت رنگ رنگین کمون تو چهره من تغییر حالت داد... گفتم خانم جان جان من میتونم تشریف گرام رو به بیرون گور کنم؟ دستور امد که برو ای شاگرد... رفتم تو اون کلاس اونوریه که خالی بود و با ترس و لرزش فراوان کفش رو در اوردم و با تمام قدرت و توان کوبانیدم بر زمین ویهو.... یه چیزی مثل سوسک خرطوم دار بدن دون دونی خاکستری و سفید افتاد بیرون!!!!!!!!!!!! دیدم تکون نمیخوره خواستم سیستم احیای قلبی رو راه بندازم ولی هر چی زور زدم نذاشت بهش تنفس مصنوعی بدم هر چی هم قسم خوردم همون ماه پیش بود که دندان ها با مسواک برخورد کردن انگار نه انگار ... گفت رنگ دندان خبر میدهد از بوی دهان!!!!!! خلاصه اجاره این ماهشو پرداخت کرد و گفت شرمنده بدون خبر اومدیم نشستیم به خدا با این گرونی مسکن که هست اخه ادم با دویست و بیست و پنج سر عائله کجا بمون؟ دیگه وسایلشون رو جمع کردن که برن هر چی هم اصرار کردم بمونن حاضر نشدن ... نمدونم چرا کل کوله بارشون ماسک اکسیژن بود! حق دارن واقعا با این بی خونگی!!! بی پولی!!!  و این همه سنگ جلو پای جوونا!!!! متاثر و ناراحت و غمگین از فراق و جدایی رفتم سر کلاس و برای دوستان شرح موضوع دادم و همگان متاثر گشتیم... بابا سوسکه خونه نداره چه برسه به ادما.... راستس به عنوان تشکر واسم یه بوگیر پا فرستادن نمدونم چرا!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت16:6توسط nasy | |

سلام به همگی...

چطورین ؟ خوبین؟ خوش خوشانتون هست؟؟؟!!!! قبل از هر چیز یه سوال فنی: هیشکدوم از شما ها به غیر از تعداد اندکی اون اپ شیما رو که بعد از اپ منه نمیبینین؟؟؟؟ اگه نمیبینین بگین تا درستش کنیم....جدی بگینا... خب و دیگه اینکه شرمنده وب از دست و پا افتاده سرمون بدجور شلوغه... این کنکور بی شاخ دم بدجوری واسمون شاخ و شونه کشیده ما هم که گردنمون از مو باریک تر داریم جون میکنیم جون میکنیم جون میکنیم .... تابستون هم که گذشت مدرسه ها داره وا میشه دوباره.... خوشحالین بدجور دیگه اره!!!!!! تولد وبمون هم گذشت 9 شهریور بود هر چی رشته کرده بودیم واسه تولد این وبلاگ گرام غول کنکور اومد پنبه کرد..... خلاصه که جو شل کن سفت کن گرفته منو یه روز اینقدر میخونم که بترکم ! یه سه چهار روز یه هفته ای هم مثله الافا ولو تلو میخورم !!!! نت هم که ته کشیده خفن فقط دو شب دارم که از شانس خوش و اقبال بلندم ساعت یک برام وصل میشه.... جریان مریان جدید تو چنته پره.... چی تعریف کنم موندم... چند وقته هم هوس کردم کامیونی بخونم تو خونه چهچه میزنم دلم همچین وا شه... یه به به از این ور تحویل میگیرم یه چه چه از اون ور یه پس گردنی هم از پشت سر مبارک... خب بچه برو بشین درست رو بخون چه کاریه نشستی داری چهچهه بلبل میزنی هوا! تو این کارو میکنی پس فردا شجریان و افتخاری و اصفهانی از چه راهی نون بخورن ها؟؟؟!!!! منم که دلرحممممممممممممممممممممممممممممممممممم ... شماها چه خبر ؟ یه انشا تحویل بدین سریع که تابستان خود را چگونه گذراندید؟؟؟؟ ... تابستان ما که سرشار بود از شادی و شور و شعف فراوان... اول کلی حال کردیم با نومزدنگ خواهر بزرگه بعدشم شروع کردیم به جون کندن در راه علم و دانش و در ادامه این راه طویل و ارزشمند از یکی پشت پا از همنوعان عزیز تر از جان(جسارت به باقی خاما نشه به خودتون نگیرید) خوردیم کوله باری از تجربه افتاد پشتمون و از اون به بعد دیگه سنگین رنگین رفتار و کردار میکنیم از بس تجربیاتم امسال اضافه شده سنگین شدم هر قدم که برمیدارم نصف هیکلم تو زمین فرو میره...........

نمیدونم چرایاد معلم عربی راهنماییمون افتادم خدابیامرز خیلی باحال بود براش همین الان یه فاتحه بفرستین ... زهرا ایرانپرست... یادتون نره ها!!!! خیلی معلم گلی بود یادش بخیر...

بر و بچز همگی بابای

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت18:2توسط nasy | |

سلاااااااااااااااااام بعد عمري بالاخره گفتم يه آپي بكنم اين نويسنده newها كه فعلنا افتخار نميدن يعني مشكلات فعلا زياده ديگه حالا شما هم زياد گير نديد بالاخره ميان............خيلي وقت بود كه مي خواستم از اين حال و احوال نه چندان تابستوني يه آپ بنويسم كه اين كلاسا و تلفن قطع شدن و وصل نشدنو كارنامه و اين اين حرفا مخمو رسما تعطيل اعلام كرده بود و سه قفلش كرده بود ميدونم به باحالي نسوك خانوم نمينويسم ولي اصل موضوع خيلي واسم خنده دار بود.......امروز بنده وقتي از كلاس اومدم خاله خانوم(از دوستان هستن كه من بهشون ميگم خاله) به همراه دختر خاله هاي گرام خونه ي ما تشريف داشتن از اونجايي كه خيلي وقت بود كه اومده بودن تا من وارد شدم يادشون افتاد كه واي دير وقته ديگه بايد برن.....عرضم به حضور انورتون كه لامپاي راهروي خونه ي ما تايمريه(بعد يه مدت زمان مشخص خاموش ميشه خودش)خالم تا رفت تو راهرو كليد چراغو كه زد شروع كرد به كر كر خنده اونم چه خنده اي!!!!!!! حالا خندشم كه بند نمي اومد....ما همه هاج و واج داشتيم نيگاش ميكرديم كه چي شده حالا!!!!!!!!!!!! بعد از تلاش هاي مكرر كه تبسم خاله جان به اتمام رسيد شروع كرد به تعريف قضيه من كه هنوزم كه بهش ميفكرم اشك تو چشام جمع ميشه از شدت خنده....يه روز خالم اينا واسه تولد دعوت بودن (البته در عهد دقيانوس كه هنوز انسان هاي نخستين فرق لامپ تايمر دارو با چراغ نفتي نميدونستن) از قضا خونه ي مورد نظر لامپاي تو راهروش اين مدلي بوده،‌خالم و بچه ها به وسطاي راه پله كه ميرسن چراغ خاموش ميشه خالم هم طفلك فكر ميكنه برقاشون رفته با بچه ها ميشينن تو راه پله كه چه مصيبتي برقا رفت حالا كيكشون آب ميشه واي حالا تولدشون به هم ميخوره همين جور به راهش ادامه ميده كه كفشش از پاش در مياد و تو راه پله گم ميشه حالا فكرشو كنين تو اين تاريكي دنبال كفششم بايد بگرده خلاصه با تجسس هاي فراوان و مشقت بار بالاخره پيداش ميكنه و به طبقه ي مورد نظر خودشو ميرسونه از صاحبخونه ميپرسه ببخشيد شما الان برقتون نرفته بود؟اونا هم ميگن :نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه اين قضيه ميگذره تا اين كه ما چند سال پيش كه خونمونو عوض كرديم ايشون ما رو به ديدارشون مشرف كردن و تازه اونجا بود كه دو هزاريشون افتاد..................با اين كه مدتهاس از اين موضوع ميگذره امروز كه دوباره يادش افتاديم خيلي خنديدم...................... باي تا هاي

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت23:42توسط shima | |

دوستان جان هلووووووووووووووووووو...............   

چطور مطورین همگیتون؟؟؟؟؟ خوش خوشانتون هست؟؟؟؟؟ کارنامه هاتونو گرفتین به مبارکی و میمنت و فرخی شادابی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب نمیپرسم چطور بود جواب میدم که چطور بود خودم!!!!!! اقا بعد از اون همه دنگ فنگ و بخون بخون .......  اقا چشمتون روز بدتر از بد نبینه نه دوستان نه دشمنان و نه همگی جمیع اطرافیان!!!!! اقا ما تو ذهن خودمون نیشسته بودیم کلی حساب کتاب کرده بودیم کلی غلط غلوط در اورده بودیم بعد از کلی ایراد اضافه یه نمره به خودمون دادیم تازه محض اینکه بعد ها که کارنامه رو میگیریم اعتماد به نفسمون بره بالا و احساس شعف ناشی از لطف و رحمت ایزد منان بکنیم نمره ها رو یکی دو نمره واسه خودمون بیخود کشیدیم پایین که ای بابا نه بازم غلط  پیدا میشه حالا فکر خبیثانه اعلام مینمود که هه هه ه ه  هه ه هه ه ه وقتی کارنامه رو گرفتی دیدی یکی دو نمره الکی بالا شدی کلهم سر تا پا ذوق و خنده میشیم و با خودمون میگیم نه از زمین و زمان شانس میباره خدا رو صد هزار مرتبه شکر.... حالا ادم چه میدونه که از این چرخ گیتی فروز چی پیش میاد که .... من که از حوادث رقم خورده به دست این روزگار جفا پیشه غافل بودم!!!!!!! .... روز گرفتن نامه ی اعمال ما رسید رفتیم در مدرسه دیدم دست چپم داره شیطانانه نیشخند میزنه!!!!! گفتم نه امکان نداره اینچنین نیست ای باری تعالی !!!!! رفتم تو دیدم دو تا از دوستان جرات نکرده بودند نامه ی اعمالشون رو از این پاسبون های جهنم تحویل بگیرن.... این پاسبون های جهنمی فقط واسه چاپلوسان خودشون کلید دار در بهشت میشن نه برای ما که تو هفت تا اسمون یه مورچه هم زبون نداریم..... رفتم از اون مامور دهشناک جهنم نا مه اعمال بگیرم به هزار زحمت دست چپم رو اروم کردم و با دست راست به سمت اون نامه ی شکوفا شده یورش بردم تحت یک زاویه ی 45 درجه و سرعت تا دلت بخواد پریدم روی دستای زیبای خفته ی ناظم... دست راستم فقط به اندازه ی دوتا مولکول کربن12 با کارنامه فاصله داشت که یهو ابرهای تیره درهم گرفت اسمان تیره و تار شد و باد شدیدی وزیدن گرفت و یه صدای نا بهنجار شروع به خوندن کرد گفتم خدایا نکنه نفخ صوره؟؟؟؟ فهمیدم نه بابا نفخ معده است شدیدا ضایعاته وای وای(توصیه میکنم که قبل از گرفتن کارنامه در روز قبل غذاهای حبوباتی مصرف نکنید اخه نمیدونید چه میکنه این استرس...) دستم رو با کارنامه اوردم بالا وایییییییییییییی خدایا این که دست چپه!!!! چه نمره های فوق پیشرفته ای!!!!! چه کارنامه ی beautiful ی  !!!!! واقعا سوپ ریز و درشت و متوسط شدم !!!!! من نمره ها رو دست پایین گرفتم اعتماد به نفسم بزنه بالا حالا اصلا اعتماد به نفسم رفت مرکز زمین همون جا موندگار شد!!!! له شد اعتماد به نفسم!!!!!!! خدایا این دیگه چیه !!!! با رنگ و روی زرد و دستان لرزان و پاهای افتان اعلام کردم جناب قاضی بنده اعتراض دارم.... –اعتراض وارد نیست....-جناب قاضی!!!!.... – نیست اقا جان وارد نیست!!!!! حالا چون التماس میکنی وارده بیا تو!!!! .... اعتراض لازمه رو زدم.... اومدیم خونه و من تا همین امروز تو کفم!!!! فکم چسبیده زمین با خودم این ور اون ور میکشمش!!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت1:42توسط nasy | |

بلاگفا جديدا نميدونم چش شده ديروز مي خواستم آپ كنم از يه آپ من سه بار تو وبلاگ اومده هر كاري هم ميكنم حذف نميشن مجبور شدم يه جوري تغييرش بدم تا از اين ضايعي در بيان.........

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت14:17توسط shima | |

بالاخره بعد از ين همه بدبختي و فلاكت زدگي سند جنايتمونو ديروز دادن....به به عجب چيزي بود....به قول نسي بايد همگي دسته جمعي يه مسجد بگيريم واسه عزاداري دسته جمعي....

راسي نويسنده جديدا هم كه اينقدر ما رو كچل كردين كي ميان ، اضافه شدن ولي به علت هاي فراوان از جمله حال و حوصله نداشتن براي آپ كردن فعلا فعلنا منتظر آپ كردنشون نباشيد.فعلا كه همه تو كف نمره هاي قشنگمون مونديم و هر ثانيه از شبانه روز دعا گو و ثنا گوي طراح سوالات هستيم...نظرات شما هم كه ديگه اينقدر زياده وقت خوندشو هم نداريم...شرمنده كردين مارو با نظراتون...(افعال معكوس)

خلاصه حالا حالا ها اوضاع همينجوري باقي ميمونه تا آپاي بعدي باي تا هاي...

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت14:15توسط shima | |


+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت14:15توسط shima | |

سلام...چطورين؟خوش ميگذره تابستون؟؟؟؟؟؟؟من كه هنوز تابستونو حس نميكنم.اين بلاگفا هم كه ديگه شده قوز بالا قوز...نيست سرعت اينترنت خيلي فوق پيشرفته و توپ تشريف داشتن الانم كه ديگه سرعت نت منو ديوونه خودش كرده...الانم بعد از تلاش هاي مكرر بالاخره وبلاگ باز شد گفتم يه آپ نصفه نيمه اي بزارم....

ولي منتظر آپاي بعدي باشيد.........

راسي آپ قبلي نسي رو بخونين و به سوالش جواب بدين...

خب ديگه من بايد برم نظر يادتون نره.........

باي تا هاي.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت1:55توسط shima | |

قبلش بگم یه لطف بزرگ بکنین قبلش فکر کنین... بعد واقعا جواب بدین ... هر چی مغزتون نالش فرمود رو پیاده کنین تو کامنت بدبخت... چرت و پرت نفرمایین ... هر چی عشقتون بود بنویسین واقعی هم بنویسین ... خودتون رو تو اون موقعیت تصور کنین بعد جواب بدید... اگه هم خوشتون نیومد از این قسمت سوالا بعد از یه مدت برش میداریم ... جدی حذفش میکنیم جون تو... خب دیگه بریم سر سوالا :

اگه فقط 5 دقیقه به اخر زندگیت مونده باشه چیکار میکنی؟ توی این 5 دقیقه ی اخر عمرت چی کار میکنی؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت17:33توسط nasy | |

سلام به همه‏!بالاخره کابوس نهایی تموم شد.خیلی وقت بود که میخواستم آپ کنم ولی دل و دماقشو نداشتم؛بخدا نمیدونم چه مرگمه‏!حوصله هیچی رو ندارم حتی اینترنت و فامیل و دوست و آشنا حتی دیگه خودم رو هم نمیدونم تحمل کنم امروزم که واقعا چه روزی بود‏!تازه یه روزه که گذشته هنوز عرق نهایی خشک نشده زنگ زدن که واسه برنامه ریزی تشریف گهمونو ببریم....حالا یک ساعت ونیم الافی و سوژه های بی مزه اونجا بماند‏!بعد از اون رفتیم بازار واسه خرید کادو تولد دختر عمم‏!بعد هم که تشریف مبارک رو بردیم اونجا جای کیک و گل و شمع و پروانه همه تو بحث انتخابات بودن این دختر عمه ی آتیش پاره ما هم که دیگه کاسه داغ تر از آش،هی هر دو دقیقه یه بار الکی حرف میزد و طرف یکی رو میگرفت دیگه همه خسته شده بودیم از دستش‏!هر آدمی با عقل و منطق خودش تصمیم میگیره به کی رای بده‏!تعصب بیجا هم اصلا چیز خوبی نیس‏!خب دیگه بسه زیادی حرفیدم.راسش دیگه حوصله وبلاگم ندارم به زودی دو تا نویسنده به این وبلاگ اضافه میشه از بچه های خودمونن:زهرا و گلی

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت3:17توسط | |